تبليغاتX
امــــــــــــید مـــــــن وتــــــــــو
زهرجا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد چو سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد

حالا من یه گوشه تنهام با یه عکس یادگاری
رفتی بی وفا و گفتی که  منو دوسم نداری
حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن  شیشه
اخه چی کم شده از تو که می ری واسه همیشه
عزیزم دنیا کوچیکه تو بگو اخه کجایی
یاد تو می افتم هر وقت
هی می گم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی
تو شبای پر ستاره
دل من هواتو داره
یاد من می مونه نیستی
بودنت خواب و خیاله
روی بام خاطراتت من کبوتر شدم اما
با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا
حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم
هی می گم کجایی اخر اخه من دل به کی بستم
دیگه خسته ام از این عشق خیالی
هی میگم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی

 


خیلی ساده پا گذاشتی توی قاب این نگاه

اومدی زندگیمو رنگ بزنی رنگ سیاه

خیلی وقته که دیگه قرارامون یادت می ره

غزلای نا سروده توی سینم می میره

خیلی وقته که دیگه با خاطره سر می کنم

گلای شقایق و با کینه پر پر می کنم

دیگه تو خونه ی دل هیشکی هویدا نمی شه

اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه

خیلی وقته چشامو دوختی به انتهای راه

من شدم پلنگ قصه ات تو شدی شبیه ماه

خیلی وقته رد پام رو ماسه ها تنها می رن

دیگه مرغ عشقا هم توی قفس زود می میرن

خیلی وقته که پشیمونی خودم خوب می دونم

ولی من تنها دیگه تا اخر خط می مونم

دیگه مریم سپیدم هیچ کجا وا نمی شه

اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه


ته قلبش یه چیزی انگاری داد می زنه

یه چیزی مثل سکوت داره فریاد می زنه

تو وجودش همه چی رنگ درده به خدا

همه چی مثل یه مرگ تنگ و سرده به خدا

گوشه ی نگاه اون رنگ بی کسی داره

اسمون زندگیش با غریبی می باره

وقتیکه غربت زرد جدایی یادش می یاد

دلش از بی کسی ها یه دل سیر گریه می خواد

اخه قلب اون دیگه طاقت ضربه نداره

خرده های ارزوش بیشتر از این نمی شکنه

دیگه اون دل سپیدش عاشقی نمی شناسه

عشق که هیچی نمی خواد که زندگی رو بشناسه

چشمای اسمونیش با اشک و اه اجین شده

اسیر یه زندگی تلخ و اتشین شده

نه دیگه عشق و تو ژرفای نجابت می بینه

نه دیگه غریبی رو تو اوج غربت می بینه

اخه اون که با وفاش بود رفت و بی وفا یی کرد

اون که عاشق نگاش بود هوس جدایی کرد

اون دیگه ادمارو کوههای سنگی می بینه

همه ی رنگای ابی رو دو رنگی می بینه

دیگه هیچ صداقتی رو از زبون هیچ کس باور نداره

می دونه تنها باید گریه کنه دیگه یاور نداره

دیگه اون عاشقه قصه های عاشقی و عشق

عشق و حتی توی حرف و قصه باور نداره


گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه

اگه دستامو بگیری از غرورت کم نمی شه

ساکت و صبوری عاشق وقتی حوصله نداری

پیش حرفای دل من حرف عشق و کم می یاری

لحظه ها تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من

کاش چشمات یه جاده می زد از دل تو تا دل من

ای که لحظه ها مو بردی تو خیالت به اسیری

نکنه بیای دوباره بونه ی تازه بگیری

من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم

نکنه می خوای بگی که می رمو بر نمی گردم

خوب می دونی نمی تونم بی چشات دووم بیارم

ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم


خسته خسته ام ... از زمانه

از صدایه گریه های بی بهانه

خسته خسته ام...از عبور لحظه ها

از لحظه های بی تپیش بی ترانه

خسته خسته ام... از فراق و انتظار

از سکوت هر شب کنج خانه

خسته خسته ام...از شنیدن قصه های عاشقانه

ازدلدادگیهای صادقانه و رویاهای کودکانه

خسته خسته ام...از عشقی که شد همبستر کینه های ابلهانه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:13  توسط مصیب پلاشی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:3  توسط مصیب پلاشی  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 11:37  توسط مصیب پلاشی  | 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:19  توسط مصیب پلاشی  | 

عاشقانه ترین ها در بهار20  www.bahar20.blogfa.com

 

 

منبع : www.bahar20.blogfa.com

 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره... بازم منم همون دیوونه همیشگی.

 فدای مهربونیات چه میکنی باسرنوشت ، دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت...!  حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه .

 

ابرها همه پیش منه اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه ، دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو به خودت برسون . فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی میکشم حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم.

 

منبع : www.bahar20.blogfa.com

 

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی ؟؟؟... نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات بوسیدنات ، به خاطر مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته...

 

 من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره بدش میان بهت خبر میدن که داره یارت میمیره !... روزات بلند یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی ، بیشتر از این من و نزار تو غصه و دلواپسی یه وقت منو گم نکنی تو دوده شهر غریب یه سرزمین غریب  با صدتا نیرنگ و فریب؟؟؟ اگر برات زحمتی نیست بر سر عهدمان بمان منم تو رو سپردم دست خدای مهربان .

 

منبع : www.bahar20.blogfa.com

 

 راستی دیشب بارون اومد منو خیالت ترسیدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرها هم سفر شدیم .

 از وقتی رفتی آسمون پر از کبوتر است زخم دلم خوب شده بود از وقتی رفتی بدتره ...



فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم  *  دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن  *   من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

چرا مي خواي اشک منو در بياري  *   عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري

اگه بري چشماي من گريـــون ميشه  *   دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه

دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم  *   هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم

مي سپارمت دست خداي مهربــون  *   خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن  *   من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت خو ن می روید در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف

در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهای من بزرگ است

و تنهای من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

 

عا شقانه ترین نگاهم را روی

قایقی ازباد نشاندم............وپاروزنان

به سویت فرستادم

وقتی به ساحل نگاهت که رسید

تو چشمانت را بستی

و.....قایقم غرق شد

 

تنها برای دیدنت لحظه شماری میکنم

با پاییزی که در راه است

من هنوز به اعتماد تو چشم هایم را

روی درختی که می شناسی تنها میگذارم و می روم

 

می نویسم برای توبرای تو که از هر حیث قابل ستایشی.چه زود مرا فرا موش کردی ای همزبان من   چه زود خاطراتمان را به دست فراموشی سبردی...............................................................................من ............همانم   


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:18  توسط مصیب پلاشی  | 

 


                              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط مصیب پلاشی  | 


شب خوش

وکسی به شب سلام نمی کند

و نمی دانم چرا

و من شب را دوست دارم

چرا که در خیال و یا به واقعیت در بر دوستم

و ارامشی دارم

و شب زندگی  است

در شب  تار  مهتاب می درخشد

به نرمی خیال

و من با خیالم راحتم

دوستم را به اغوش می برم

و بوسه بر چشمان زیبایش می زنم

و من شب را بهتر از روز می دانم

شب خوش

 

سلام به رود جاری

در دل کوهها و در دشت های بی کران

و سلام به  شادی

و شادی کجاست 

  شاید  روی دیگر غم

من تشنه ام

و دارم از تشنگی می میرم

و من عاشق اب امده از ستیغ کوها و برف های اب شده هستم

و چه گواراست این اب

که اگر نبود شب زندگیم تار و سیاه بود


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:12  توسط مصیب پلاشی  | 


لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد ....
دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند !
شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم...
آهنگ زندگی غمگین شده ، لحظه ها همه نفسگیر شده ....
آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم....
چه دیر میگذرد این لحظه های سرد ، دیر میگذرد و اعماق دلم را میسوزاند....
حال و هوای این لحظه ها به رنگ غروب است ،  چقدر این دنیا سوت و کور است!
نمیخواهم بگویم که غمگینم ، نمیخواهم احساس کنم که نا امیدم ، من یک قلب شکسته در سینه دارم ، قلبی که مدتهاست گرفتار یک سکوت بی پایان است...
دلم میخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غریبی گلویم را گرفته است....
در حالی که بغض گلویم را میفشارد این چشمها نیز برای خود می بارد....
ببار ای چشمهای گریانم ، تا میتوانی اشک بریز و دلم را خالی کن....
ببار که بدجور دلم گرفته است ...
ای غروب تلخ تو دیگر بی خیال من شو ... نیا که دیگر طاقت غمهایت را ندارم...
چه سخت است این زندگی ، چه تلخ است این لحظه ها ، چه سرد است هوای قلبم....
لحظه ها چقدر دیر میگذرد اما عمرم مثل باد میگذرد....
کسی نیست اینجا ، من هستم و یک قلب تنها ....
لابه لای این غمها ، نه شادی است نه لبخندی !
رنگ شادی را فراموش کرده ام ، دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام...
طلوع فردا نیز در دلم برای همیشه غروب کرده ، شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده !
من هستم و یک قلب تنها ، مثل همیشه نا امیدم از فردا.........

 

 


در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب

نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که

انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید

بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز

می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند

اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم

آنها با اشکهایم پرورش یافتند .

آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به


 

گویم دوستت دارم شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را در

 

کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام ...

 

اما ....این تنها یک جمله نیست !

 

دنیای لبریز از رویاهای سبز و سرخ ...

 

همین جمله کوتاه !

 

آری همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا ...

 

دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست

 
 

تموم خاطراتت
اشکای چشمای منه
دیگه باید خواب ببینم
دستات تو دستای منه
اما بدون با عکس تو هی روزها رو سر میکنم
 خیلی بدی کردی به من
محاله من ولت کنم
تو فکر هیچ چیز رو نکن من غصه هاتو میخورم
بازم خدا دل من رو برای غم نشونه کرد
تو هم برو مثل همه تنهام بذار وبرنگرد
اما هنوز من چشم به در
نیستی بی تو من دربه در
نیستی ببینی که بی تو تنهام
کو دسته گرمت تو اوج سرما؟
 روز جدایی فکر نمیکردم
به دیدن من تنها نیایی
ساده عشقم رو بهش فروختم
وقتی دیدمش بدجوری سوختم
دستات تو دستش نگاه میکردی
کاشکی میرفتی
حیا نکردی
خیلی دلم گرفت ازت دیگه سراغم نگیر
فقط یه عکس ازت دارم بیا اینم ازم بگیر
 یک روز می فهمی قدرمو اما نمیدونی کجام
بمیرم واسه غربتم محاله اینورا بیام
 بغضه تو گلوم  یه عمره
یه آه سردی تو صدام
مهمون نوازی این نبود
خاااااک خدا ،دارم میام
من که دیگه دارم میرم
نگید رفت و حرفی نزد
خدانگهدارت باشه
 دلم رنجید ازت گرچه
یادت بیاد حرفای من رو
تنهای تنها
اشکای من رو
آخه برات من چی کار نکردم
زجرم میدادی دعات میکردم
چشات همه غصه هات رو خورده
 میکردی من میمردم تو تب
یادت بیاد من همونی هستم
که شب ها تا صبح بیدار میشستم



بهار عشق

اي بهار عشق من

بي روي تو رنگ خزان دارد بهارم

واي از اين بي حاصلي

فرياد از اين عشقي كه من در سينه دارم

اسير غمت را نمانده دگر

نه شوق تماشا نه ذوق سفر

نهال اميدم نداده ثمر

غم تو چنانم گرفته به بر

كه از دو جهانم نمانده خبر

اگر تو نداني خداي تو داند

كه از غمت آمد چه بر سر من

اگر تو نبودي برابر چشمم

خيال تو بوده برابر من

نسيم بهشتي شميم بهاري

كه جان من آري به پيكر من

بيا كه بريزي ز ساغر چشمت

شراب محبت به ساغر من

مست عشق توام

بي تو چنگ دلم نغمه اي نسرايد

از شكسته دلان ناي خسته دلان نغمه كي به در آيد.




دیوانه و پری

آن كبوتر ز لب بام وفا شد سفري

ماه‌م از كارگه ديده نهان شد چو پري

باز در خواب سر زلف پري خواهم ديد

بعد از اين دست من و دامن ديوانه سري

منم آن مرغ گرفتار كه در كنج قفس

سوخت در فصل گلم حسرت بي بال و پري

خبر از حاصل عمرم نشد آوخ كه گرشت

اينهمه عمر به بي‌حاصلي و بي‌خبري

دوش غوغاي دل سوخته مدهوشم داشت

تا به هوش آمدم از نالهء مرغ سحري

باش تا هاله صفت دور تو گردم اي ماه

كه من ايمن نيم از فتنهء دور قمري

منش آموختم آئين محبت، ليكن

او شد استاد دل‌آزاري و بيدادگري

سرو آزادم و سر بر فلك افراشته‌ام

بي ثمر بين كه ثمردارد از اين بي ثمري

شهريارا بجز آن مه كه بري گشته ز من

پري اينگونه نديديم ز ديوانه بري



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:9  توسط مصیب پلاشی  | 

صــــفر

در جلسه امتحان .........................................

من ماندم و یک برگه سفیدیک دنیا حرف ........................

ناگفتنی ویک فعل تنهایی  ودل تنگی /دردو.............................

/دردو دل من در این کاعذ کوچک جا نمیشود در این .....................

سکوت بعض  الود قطره کوچکی هوس  سر سره بازی  میکند ......

ور برگه سفیدم عاشقانه قطره را به اغوش  میکشد عشق.....

تو نوشتنی  نیست  در برگه ام کنار ان قطره ...............

یک قلب کوچک میکشیم ..........................

وقت تمام است .......................

برگه ها ....................

بالا............

   .


عشق مانند هواست
همه جا موجود است
تو نفس هايت را قدري جانانه بكش

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد

 آبــــــــــي آســمان وخدا

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه  نيست

خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 چه قدر سخته تمام روز رو منتظر باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امروزهم مثل تموم روزهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني وبايد غرورتو زير پا بزاري و براش اف بزني تا شايد جوابتو بده تازه اگه بخواد باور کنه که از ته دل دوستش داري

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

عشق من شعر و شراب عشق تو نقش بر اب عشق تو يک گل زرد دستايي که سرد سرد عشق من مثل جنون ابي رنگ اسمونه مثل يک ماهي به درياست عشق من ببين چه زيباست

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو

بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو

شب فـراق تو مى‌نالـم اى پرى رخسار

چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو

دمى تـو شربت وصلـم نداده‌اى جانـا

هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو

اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا

دو پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو

پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار

جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو



کاش بودم لاله تاچویند درصحرا مرا

کاش داغ دل هویدا بود ازسیما مرا

کاش بودم چون کتاب افتاده درکنج خموش

تانگردد روبرو جز مردم دانامرا

کاش بودم همچوعنوانی نشان روزگار

تانبیندچشم تنگ مردم دنیامرا

کاش بودم همچو شمع تابهرنگاه دیگران

درمیان جمع سوزانندسرتاپامرا

کاش بودم همچوشبنم تامیان بوستان

بودهرشب تاسحردردامن گل جامرا

کاش "قدسی" ازهواپرمی شدم همچوحباب

تابه هرجا جای میدادنددربالامرا


هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا که تو را دوست دارم

دیوا نه وار عاشقت شدم

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم

نه تو از عشق من دست میکشی

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است

 و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود

 چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:56  توسط مصیب پلاشی  | 


شب بودو آسمان گريه ميکرد سرش را بر سينه ام نهاده بود 

مي گفت:قشنگترين قصه را برايم بگو نگاهم را بر چشمان زيبايش دوختم 

       گفتم:  چشمانت را ببند چشمانش را بست ومن آهسته روي لبانش خم شدم

وقصه ي بوسه را برايش گفتم آن گاه باران تمام شد وآسمان برسر من           

 مرواريد پاشيد


تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم
اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم
تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري
دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري
هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري
ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري
چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري
بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري
تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير
تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير
تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديدم
اطلسي هاي عاشقــو از گل لبهــات مي چيدم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:54  توسط مصیب پلاشی  | 


بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

 

بوسه عشق

 

 

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه بر گردن

بوسه عشق

بوسه در شب عروسی

بوسه در شب عروسی

بوسه در شب عروسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:50  توسط مصیب پلاشی  | 

چشمانم را می بندم برای لحظه ای !!!

تو را به خاطر اشکانم می آورم لحظه ای !!!

ناخوداگاه اشکانم حلقه می شود بر چشمانم و آویزان می شود از چشمانم ..

من باز دوباره سر بر روی سکوت گریه می گذارم

تا سکوت پنجره تا ناله بی کسی هق هق می کنم

برای تنهایی دستانم

با سکوت پنجره پر از سکوت شب می شوم

با خاطره چشمانت پلک هایم را به روی هم می گذارم

اما باز از گریه پر می شوم

واشکانم سطر به سطر می چکد بر روی دفترم

با سکوت نبودن شروع می کنم به خطی خطی کردن دفترم

می نویسم می نویسم از سردی نگاهت بر روی دفتر

از آروزهایی که فقط آرزو بودند

 

 

می نویسم از این همه سکوت پنجره

می نویسم از سکوت چشمان تو ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط مصیب پلاشی  | 

 "... فكرمى كردم ما آمده ايم اينجا، توى اين دنيا، كه چه كار كنيم؟ مأموريت مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دلم را بيان مى كنم. من فكر كردم ما به اين جهان آمده ايم كه فرشته بشويم و برويم. يعنى وقتى پرهايمان درآمد و دراوج فرشتگى رسيديم، برويم. من از بچگى فرصت داشتم خيلى رنج بكشم و معتقدم كسانى كه رنج مى كشند به خداوند نزديك ترند، در رنج است كه انسان به كمال مى رسد. شايد هم اين يك عقيده جهان سومى باشد ولى فكرمى كنم در رنج است كه آدمى پروار مى شود و به شناخت مى رسد.
به هرحال به اين نتيجه رسيده ام كه مأموريت مان اين است فرشته بشويم و برويم، واقعاً هيچ كار ديگرى دراين دنيا نداريم. نمى دانم شما خودتان فرشته شده ايد يا نه؟ فرشته شدن كار پرزحمتى است، مثل مديركلى يا رئيس اداره كه پرونده اى را امضاكنى نيست... اگر يك سيب اينجا باشد و من نصفش را به تو بدهم فرشته نيستم. ولى اگر آن نصفه كه سرخ تر است را به تو بدهم، فرشته ام. فرشته بودن را نمى شود تعريف، كتابش را خواند يا دكترى فرشته بودن گرفت. الحمدلله دكتر فرشته نداريم! فرشته ها فقط رنج مى كشند، گريه مى كنند و ايثارمى كنند. فرشته بودن اصلاً كارى ندارد، ما اين قضيه را سخت مى گيريم. گاهى حتى ما فرشته ايم و خودمان نمى فهميم. يك بال هاى ريز ريز روى شانه هايمان درمى آيد و ما پرمى كشيم ولى نمى فهميم. وقتى خيلى حالمان خوب است، بايد بدانيم ما فرشته ايم. ضمناً برخلاف اينكه مى گويند فرشته ها ديده نمى شوند بايد بگويم فرشته ها جسميت دارند و جاى پاهاشان كاملاً معلوم است. كافى است پا بگذاريم جاى پاى آنها، آنوقت مى رويم به سمت فرشته ها. در «فيه مافيه» مولوى مى گويد: «خيال باغ تو را به باغ مى برد، خيال دكان به دكان.»
اين را هم اضافه كنم: هرموقع نهار و شام مى خورى، وقتى دارى لبه سفره ات را تا مى زنى كه جمع كنى، اگر زيرش يك عده آدم گرسنه را ديدى، بدان كه تو فرشته اى."
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:43  توسط مصیب پلاشی  | 

 

تنهایی دریست

دریست به باغ خاطراتم

خاطرات تلخ وشیرین

خاطرات من و تو

 

تنهایی دریست

دریست به زندان غرور من

غروری که فقط

در تنهایی خویش با تو گشاده میشود

 

تنهایی دریست

دریست به دورسوی بیکران چشمهایت

دورسویی سبز

به موج گیسوانت و سبزی چشمانت

 

تنهایی دریست

دریست به تنهایی من و تو

تنهایی که فقط تو و من

در آن گنجانده شود

 

تو و من ...


خداوندا

نمي گويم تو عادل نيستي هستي

نمي گويم تو قادر نيستي هستي

نمي گويم كه بر دل ها تو آگاه نيستي هستي

 

ولي با قاطعيت با تو ميگويم

اگر روي زمين با بندگان باشي

ولي با‍ز هم خدا باشي

 

فقط چون بندگان با رنج و درد

با عشق و كينه آشنا باشي

به يك روزه ز هم مي پوسي و مي ميري

 

اگر چه تو خدا باشي!


می میرم برات

نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

تو می دونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات

عاشقم هنوز

نمی خواستی که بمونی و بسوری به ساز دلم

گفتی من می رم

تو می خواستی بری تا فردا ها گل خوشگلم

برو راهی نیست تا فردا ها یار خوشگلم

سفرت به خیر

اگه می ری از این جا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور

سفرت به خیر

برو گر شکستی رمن می تونی دوباره بساز

غزلی شکسته نامید وخسته تو باز غروب

تو بازم غروب

نمی خوام بیای

نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمی خوام ازت

نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی


شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم !
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن
من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!
وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره
من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!
وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره !

..........................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:39  توسط مصیب پلاشی  | 

 

از میونه تموم شب ها

شب یلدا واسم عزیزه

وقتی که سراسر شب

گوله گوله برف میریزه

از میونه همه روزا

روز پاییزی عزیزه

وقتی که با وزش باد

از درختا طلا میریزه

از میونه سبزی دشت

چشمای تو واسم عزیزه

وقتی تو غربت شب

چیکه چیکه اشک میریزه ...


 

به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها .

 

به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها .

 

به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها .

 

 به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام

 

 عشق زيباترين خطاي انسان.

 

 سلام به همه ی دوستای گلم

 

از امروز میخوام زود زود آپ کنم امیدوارم با نظرات زیباتون تنهام

 

نذارید.

 

 

" خداحافظ "

 

خداحافظ چشم های خیس بی قرار...

 

 خداحافظ انتظارهای سبز ، کنار صندلی های خالی قرار...

 

خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه..

 

سکوت... نگاه... انتظار...

 

خداحافظ اشک های بی دلیل احساس....

 

تنها آمدم و تنهاتر می روم به امید سلام اما باز هم

 

خداحافظ ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:31  توسط مصیب پلاشی  | 

             

 

 

  نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

              نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

              می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

              می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

              می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم

              نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم

              می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

              می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

              می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

              می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

              می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

 


 

 

یعنی میشه منم!!!!!!آه


 

 

نپرس چقدر دوست دارم که واژه ها خیلی کمه

آخه سزاوار تو نیست اگه بگم یه عالمه

 نپرس چقدر دوست دارم شاید تا رنگین کمون

از ایجا تا شهر خدا قدر تموم کهکشون


 

زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست

 

و دلم بس تنگ است .

 

بي خيالي سپر هر درد است .

 

 باز هم مي خندم ،

 

آن قدر مي خندم که غم از روي رود 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:27  توسط مصیب پلاشی  | 

عشق عشق مي آفريند

عشق زندگي مي بخشد

زندگي رنج به همراه دارد

رنج دلشوره مي آفريند

دلشوره جرات مي بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد اميد مي آفريند

اميد زندگي مي بخشد

زندگي عشق مي آفريند

عشق عشق مي آفريند...


در رويا

آسمان آبي بيني

به وسعت چشمانت

و دريايي پر موج

به خروش گيسوانت

دريغا كه من اين رويا نبينم

ولي در وجود

آسمان را در چشمانت

ودريا را امواج گيسوانت

تجربه ميكنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:20  توسط مصیب پلاشی  | 

عشق با جدایی نمی میرد.

با بسیار با هم بودن شاید ولی با جدایی هرگز.

Love never dies through separation, never.

If it dies at all, it dies through too much togetherness; never by separation.

 

 

 


شبي آرام بود و من چون هميشه غرق رويايت دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان

 من امشب انتظار بودنت را مي كشم كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه

ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم

 

 

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه اگه دستم بگيري از غرورت کم نميشه

ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق

و کم مياري لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

 کاش چشات يه جاده ميز د از دل تو تا دل من...

 

خواستم بگويم که زندگي ام تنها با او معنا مي يابد،

 بگويم که بدون او هيچم، بگويم که دلم اسير اوست.

 اما...هيچ نگفتم جز جمله ي تکراري « دوستت دارم» و او... باور نکرد عمق احساسم را

 

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ دروحشت واندوه شب تار بميرم

بگذار که چون شمع پيکر خود را کنم آب در بستر اشک افتم وناچار بميرم

مي ميرم از اين که جان دگرم نيست تا از غم عشق تو دگر بار بميرم ..

 

عشق يعني لذت يك آرزو عشق يعني يك بلاي ماندگار

عشق يعني هديه اي از آسمان عشق يعني يك صفاي سازگار

عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن

عشق يعني لحظه اي خنديدن و سال ها اشك ندامت ريختن

عشق يعني زنگ تكرار نگاه عشق يعني لحظه اي زيبا شدن

 عشق يعني قطره بودن سوختن عشق يعني راهي دريا شدن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:13  توسط مصیب پلاشی  | 

 

فراموش شده

در امتداد اين عصر فراموش شدگانيم

كجاست سروي كه تاب بياورد

تبرهاي هيزم شكن را                                       

اّي اّدم ها نگه داريد اربه هاي اّهن و فولاد را

صداي اّزادي در گلو خشكيد

نگه داريد ارابه ها را

 

 

اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
رنگين کمان من!!!

 

 

نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟

بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟

مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا

 نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟

 هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام

 گاهي نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟

 

 

قفس داران سکوتم را شکستند  ..... دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پاي عشق رفتن ..... پرو بال عبورم را شکستند

مرا از خلوتم بيرون کشيدند ..... چه بي پروا حضورم را شکستند

تمنا در نگاهم موج مي زد .....  ولي روياي دورم را شکستند

 

 

قايق

يك روز قايقي از احساس خواهم ساخت

و از شط انديشه تو عبور خواهم كرد  

و به تمام ماهيان آن ؛ عشق را تقديم خواهم كرد .

 

 

هميشه انتظارawait

يك روز دور از چشم اغيار

بر نردباني از عشق مي ايستم

و از دريچه سبز نگاه تو بالا مي روم

تا گرمي احساس تو را لمس كنم

و از آن جا گاهي هر از گاهي

تو را مي بنم

كه از پشت قله خورشيد پيش مي آيي

و از ميان تلاطم پرده ها مي گذري

و از باز ترين پنجره خيال من

غبار را كنار مي زني

و مانند نسيم از كوچه باغ نگاه من

عبور مي كني

و باز هم مثل هميشه ؛ عشق را فرياد مي زني

پس بيا اي هميشه انتظار . . .

 


 

 

درون تابوت قرارش دادند. کفن بر تن‌ش کردند و برایش اشک ریختند. داخل آمبولانس‌-‌ش
گذاشتند و در را بر رویش بستند. آمبولانس آژیرکشان به راه افتاد و دور شد. بعد از
چند لحظه بازگشت و درش را باز کردند. کفن را از رویش برداشتند. صدایی بهش گفت:
پاشو، تموم شد!
این اولین باری بود که می‌مرد. این مرگ رو هم خودش انتخاب نکرده بود. گرسنه و
بی‌پناه و آس و پاس در کوچه‌‌های شهر می‌گشت. سرش چون کوهی بر تن‌ـش ویران شده بود.
به همه چیز فکر می‌کرد، حتا خودکشی. جرات هم نداشت که خود را بکشد اما اگر کسی پیدا
می‌شد که می‌کشدش هیچی نمی‌گفت. در این خیالات غرق بود که سرکوچه‌ای به گروهی
فیلم‌ساز برخورد. کارگردان پیش آمد:
ـ به کسی نیاز داریم که برای مدت کوتاهی توی فیلم بمیره. پول خوبی هم بهش میدیم.
او هم بدونه هیچ تردیدی قبول کرد.
داخل تابوت قرارش دادند. کفن بر تن‌ش نمودند… پاشو، تموم شد!
پول‌ها رو شمرد و به راه افتاد. یک هفته رو به خوبی گذراند، اما دوباره گرسنه و
بی‌پناه و آس و پاس توی کوچه‌ها به راه افتاد. حالا هر جا که شلوغیی ببینه زود جلو
می‌رود و می‌گوید:

ـ ببخشید! کسی رو نمی‌خواید براتون بمیره؟!


دل واپسي

سوت و كورم در ميان كوچه هاي بي كسي

شوق و شورم مرده در جاپاي يك دل واپسي

خسته و درمانده ام در التهاب كوي تو

از غمت آواره ام در كوچه ها هم چون خسي   

مثل برگي از خزان افتاده ام در پاي تو

مانده يادم از نگاه آخرت طعم گسي

بي تو من مرداب و با تو در خروشم ؛ چشمه ام

بي تو هرگزره نيابد در دلم مهر كسي

پشت ديواري زشب چشم انتظارت بوده ام

اي زلال آرزوها ؛ اي سحر كي مي رسي


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:8  توسط مصیب پلاشی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:29  توسط مصیب پلاشی  | 

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد  بدون کار "خدا" بوده !

 

اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار

 

 "خدا" بوده !

 

اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛

 

بدون تنها محرمت "خدا" بوده !

 

 

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛

 

 شک نکن تنها مرهمت "خداست" که  از سر تواضع يه

 

بهونه واسه نوازشت گيرآوورده !آخه مي دوني ...

 

 "خدا" خيلي تنهاست !!! قربونش برم که همیشه توبه

 

هامونو میپذیره و  دررحمتش و به رومون باز میزاره...

 

 

 

آدمک !
untitled1.JPG

 


 

الهی

الهی به داد دل بی کسان رس

 

به آه و به سوز غم این جهان رس

 

تنهایم ، بی کس ، بی سامان  ای داد

 

سرگردان نالم ، پریشان فریاد

 

مددی رسان ای خدا

 

نه رحمی ، نه مهری ، تو دنیا نمونده

 

اسفا ،از وفا ، این روزا چی مونده

 

مددی رسان ای خدا

 

خسته از این زمونه

 

لبریز اشکم پیمونه

 

خدایا کاری کن بی مهری نمونه

 

آی آدما ، چه می کنید

 

بی مهری ها رو بس کنید

 

آخه مگر نمی دونید

 

تو این دنیا نمی مونید

 

بیايید قدر همدیگر بدونیم ای یار

 

به هم نوع یاری رسونیم ای یار

که از یک عضو و یه پیکریم .




+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:19  توسط مصیب پلاشی  | 

نیایش

خدایا تو خیلی بزرگ هستی و من خیلی کوچک هستم

جالب این جاست که تو به این بزرگی هیچ وقت من را به این کوچکی فراموش نمی کنی

ولی من به این کوچکی توی به این بزرگی رو گاهی

فراموش می کنم

 

 

 

توی دنیایی که قلبا ، هر کدون یه جا اسیرن


کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن

 

 


 

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصه اش قد یک دنیا می شه

میره یک گوشه پنهون می شینه

اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه، می نشستیم، من و یار

 

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته، دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باز داره زاغه ابرا رو چوب می زنه

 

اشک این ابرا زیاد ولی دریا نمی شه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

moha

 


توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایـــــــــــــی نداره؟

واسه من تنهایی درده. درده هیچکسو نداشتن هر گل پژمرده ای رو تو کـویر سینه کاشتن.

دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخـــــــــــــــــــونم!

 

زندگی

زندگی گل زردی است به نام غم

مروارید غلطانی است به نام اشک و ایینه شکسته ای است به نام دل.

زندگی کردن جهنمی است که هیزمش عشق است.

زندگی یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از ان میگذرد.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی نگاه عمیقی است به نام عشق

مروارید گرانبهایی است به نام اشک

به دریایی میرسد به نام محبت

به کوهی میرسد به نام غرور

ودر اخر به بیابانی میرسد به نام ودا.

زندگی سخت است ولی سخت تر از ان نامردی کسانی است که ان را به بازی میگیرند.

زندگی ارزویی است که برای رسیدن به ان باید مرگ را در اغوش گرفت.

زندگی زیبا انجاست که انسان در کنار معشوقش زندگی کند بدون انکه رنج و تحمل

کسی را داشته باشد(وصال مطلق)

زندگی زیباست اگر در تلاطم زمانه درگیر و اسیر نگردیم ایا این تقدیر است که می

گریدبه حال ما یا ماییم که میخیزیم به سرنوشتمان.

only love

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:13  توسط مصیب پلاشی  | 

بی وفا رسم وفا از غم نیاموزی چرا؟

                                                غم با همه بیگانگی هر شب به من سر می زند

 

 


 

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچکس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . آری با تو هستم ... با تویی که از کنارم گذشتی ... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است

.........................................................................................................................................

 سوگند به سیاهیه چشمانت و به ریزشه همیشگیه اشکهایم که من به خیاله با تو بودن نیز قانعم خیالت را از من نگیر که خیالت مهربان ترین تصویر جهان است

.........................................................................................................................................

در دل کاخ مجلل خبر از عشق مجو،چون سعادت همه در کلبه درویشان است

.........................................................................................................................................

 مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن

........................................................................................................................................

سخت است می نوش کسی دیگر بود شمع شب تاریک کسی دیگر بود با یاد کسی که دوستش میداری 1عمر در آغوش کسی دیگر بود

.......................................................................................................................................

گفتمش دل مي خري ? پرسيد چند ?گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز امدم او رفته بود دل زدستش روي خاک افتم به من سرميزند

.....................................................................................................................................

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد.

.....................................................................................................................................

سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها مانند رودخانه ها نيستند که حرکت ميکنند و منظره را عوض ميکنند.

.....................................................................................................................................

تقديم به چشمي كه اشكش منم، تقديم به اشكي كه غمش منم، تقديم به شمعي كه پروانه اش منم، تقديم به گلزاري كه گلش...تويي.وتقديم به عشقي كه عاشقش منم.

.....................................................................................................................................

 شب بود ، شمع بود ، من بودم و غم ... شب رفت ، شمع سوخت ، من موندم و غم.

.....................................................................................................................................

 کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد .

.....................................................................................................................................

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.


سوگند به سیاهیه چشمانت، و به ریزشه همیشگیه اشکهایم که من به خیاله با تو بودن نیز قانعم، خیالت را از من نگیر که خیالت مهربان ترین تصویر جهان است. .............................................................................................................................. 

آرزویم اینست: نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد .

...............................................................................................................................

 بازهم برگه هایی از اضطراب در دل ، می گذرم از کنارت دیگر حتی نگاهم نمی کنی حتی نمی خواهی ببینی قطره های عرق پیشانی ام را زمانی در حوالی بهمن روز تولدم را لبخند شیرین هدیه می دادی وکنون.... این باور در ذهن خاکستری من نمی گنجد که تو رفته ای قریب به اتفاق پشت پرچین خاطرات برایت اشک می ریزم هر چند شب خنده هایم را شکسته ای هرچند به لبخندهایم بدهکاری اما... اما باز هم دلم برایت تنگ می شود باز هم هر شب خواب تورا می بینم وتو ای کاش همه این ها را می دانستی

.............................................................................................................................

آن كسي را كه تو مي جويي كي خيال تو به سر دارد

                                                                 بس كن اين ناله و زاري را بس كن او يار دگر دارد


 

 

سکوت را دوست دارم سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط مصیب پلاشی  | 

 

يكی از جاده های پر و پيچ و خم و مه آلود
 
زندگی منو به سوی خودش می خونه.....
 
براي پيدا كردنش همه جا را می گردم
 
از هر پنجره بازی به اميد اينكه انو ببينم
 
سرك مي كشم ولی نيست......
 
روزها منتظر يه قاصدك تا خبری برام بياوره
 
ولی قاصدكها هم نشونی منو را گم كردن......
 
شبها آسمونو نگاه می كنم تا شايد بتونم نشونيشو
 
از ستاره ها بگيرم ولی ستاره ها هم يادشون
 
رفته نيم نگاهی به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر
 
روببينن .....

تنهايی رو بيشتر از هميشه احساس می كنم .
 
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
 
مطمئن خودم مي گردم تا با رسيدن بهش كمی 
 
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
 
به تنهايی محكومم كرده.....
 
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخوای باشه
 
من كه حرفی ندارم همه ی دلتنگيها و بي كسی ها
 
برای من ولی ازت ميخوام اونی كه دوست ندارم
 
هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
 
اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
 
فقط ای كاش بهم می گفتی تا كی چشمهای 
 
منتظرم بايد به جاده ي زندگی باشه....؟؟

 

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

 

 

دوستت دارم

 

اما نمي توانم بيانش کنم

 

تو مثل سرابي

 

يا نه ... بهتر بگويم مثل آب دريايي . تشنگي را رفع نمي کني

 

وقتي مي بينمت بيشتر دلم تنگت مي شود  از ديدنت سيرنميشوم

 

دوستت دارم

 

توهما ني که گفتي : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار

 

و مرا به سرخي خون دل شقايق

 

اما من جز به تو دل به کسي نمي دهم اين دل فقط مال توست

 

فقط دوستم بدار و ترکم نکن

 

روز رفتنت روز مرگ شقايق ..روز زردي دل سبز من است

 

دوستت دارم

 

تو هماني که مي گفتي : من در عالم سرد خودم بايد آنقدر تنها بمانم

 

و آنقدر تنها بگريم که تمام نوشته هايم بوي باران بگيرد

 

اما من مي گويم که سردي دلت را به من بسپار و گرمي دل من از آن

 

تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:20  توسط مصیب پلاشی  | 

 

 

ای پناه ناامیدی های من **** ای تو راز گریه ی شب های من

ای تو قلب ناشکیبم را قرار **** ای بهار فصل سرد انتظار

ای تو در بهت نگاهت، رنگ غم **** جای خون، عشق تو جاری در تنم

ای هوای پاک دریاهای دور **** ای تو، در اوج نکویی، بی غرور

ای کمال هستی و رویای من **** ای تو تنها حسرت دنیای من

ای تو در من، جوشش شعر و سخن **** ای وجودت، اعتبار شعر من

ای تو تنها چاره ی افسردگی **** بهترین پیوند من با زندگی

ای فروغ عشق، در چشمان من **** درد عشقت، بهترین درمان من

با غم عشق تو مردن، زندگی است *** زندگی دور از تو، رنج بردگی است

ای مرا بر من شناسانده به صبر **** سرنوشت ما، گره خورده به جبر

جبر عشقت، داده بر من اعتبار **** عشق تو، هم جبر بود، هم اختیار

عشق تو، جاری است، در رگ های من **** نام تو، آهی است، بر لب های من

من جدا از تو، کجا آسوده ام؟ **** شاعر شعر نگاهت بوده ام


بیا ببین که چه شب ها، نخفته ام بی تو **** به هیچ کس غم دل را، نگفته ام بی تو

همیشه سایه ی من بودی و خدا داند **** که هیچ شهر و دیاری، نرفته ام بی تو

در این بهار غم افزا که سرد و خاموشم **** چو آسمان خزان، دل گرفته ام بی تو

به این امید که شاید، تو مهربان گردی **** به انتظار مه و سال و هفته ام بی تو

تو ابر باروری، من گیاه تشنه و خشک **** به من ببار، که از دست رفته ام بی تو

تو آفتاب منی، روی خود متاب از من **** که روی خویش ز هر کس، نهفته ام بی تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:49  توسط مصیب پلاشی  | 

عشق یعنی...

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی اب بر اذر زدن

عشق یعنی سوز نی،اه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی اتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله برچمن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی یک تیمم ،یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی چون محمدپا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام  و یک درود


همه شب بادلم کسی میگفت:

"سخت اشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

میرود ، میرود ، نگه دارش"

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم میریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

میشکفتم ز عشق و میگفتم:

"هرکه دل داده به دلدارش

ننشیند به قصد ازارش

برود، چشم من به دنبالش

برود، عشق من نگهدارش"

آه، اکنون تو رفته ای و غروب

سایه میگسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

می نهد پا به معبد نگهم

مینویسد به روی هر دیدار

آیه هایی همه سیاه سیاه


خیلی حالم خوب بود امروز متوجه یه موضوعی شدم بهتر هم شدم!!!

دیگه حالم داره از همه چی به هم میخوره

خدا بخواد یکی که خیلی داشت اشتباه میکرد بالاخره فهمید که کارش خطاست

این باعث خوشحالیم شد ولی یه چیزی دیدم که حالمو دوباره بد کرد

به خدا رو همه ی وجودم عرق سرد نشست وقتی دیدم

ای خدا به چه زبونی بگم من به کمکت احتیاج دارم

خسته شدم خسته شدم خسته شدم

ای خدا این بنده ی کوچیک و حقیرت خسته شده

کم اورده اخه چه قدر بگه که دیگه قلبش تحمل نداره هر روز یه داغ تازه بیاد روش

خدایا یادته یه روزی یکی که میخواست اروم شه ازم کمک خواست من کمکش کردم

حالا که من حالم از اون بدتره و به این روز افتادم هیچکس کمکم نمیکنه

حداقل تو تنهام نذار

وقتی واسه ادم بدبختی میباره از همه جا میباره

ای خدا تو که میدونی چقدر حالم بده اخه چرا کمکم نمیکنی که اروم شم؟

تو که میدونی همه ی خنده هام الکیه پس چرا هیچ کاری نمیکنی؟ نکنه تو هم مثل بقیه

گول قهقهه هامو خوردی؟؟؟؟؟؟؟

مگه نمیگن تو همیشه و همه جا بنده هاتو میبینی پس چطوری دلت میاد این همه

غصه رو ببینی ولی هیچ کاری نکنی؟

مگه من جز ارامش ازت چی خواستم؟

خدایا به خودت قسمت میدم فقط اندازه ای ارومم کن که بتونم یه چیزایی رو فراموش کنم

بتونم حداقل در هفته یه روز خوش ببینم

خدایا  درست۱۰۰ روزه که حتی یه شب اروم نداشتم دیگه بالشم پوسید

 انقدر هر شب از اشکام خیس شد. دیگه یادم رفته ارامش چیه!

تو یادم بیار ۱۰۰۰ بار ازت خواهش میکنم


من بی تو، یه ناتمومم **** من بی تو، یه نیمه جونم

دور از تو، نزار بمونم **** من بی تو... نه، نمی تونم

ای عشق راه دور من **** شکست دل مغرور من

حادثه، رفتن تو بود **** مهم نبود غرور من

مهم نبود شکستنم **** به پای تو نشستنم

مهم تو بودی، عشق من **** نه قصه ی دل بستنم

من بی تو، یه ناتمومم **** من بی تو، یه نیمه جونم

دور از تو، نزار بمونم **** من بی تو... نه، نمی تونم

من بی تو، یه بی نشونم **** من بی تو، رو به جنونم

دور از تو، نزار بمونم **** من بی تو... نه، نمی تونم

جای تو، آغوش منه **** این معنی دوست داشتنه

رفتی و خاطرات تو **** قلبمو آتیش می زنه

اشکام به وقته رفته **** عذاب تلخ باختنه

ارزششو داشت عشق من **** معجزه ی شناختنت

مهم نبود دل سوختنم **** دور از تو پرپر زدنم

به افتخار عشق تو **** می گم که بازنده منم

مهم نبود دل سوختنم **** دور از تو پرپر زدنم

به افتخار عشق تو **** می گم که بازنده منم

من بی تو، یه ناتمومم **** من بی تو، یه نیمه جونم

دور از تو، نزار بمونم **** من بی تو... نه، نمی تونم

من بی تو، یه بی نشونم **** من بی تو، رو به جنونم


ما، چون دو دریچه، روبروی هم ** آگاه، ز هر بگو مگوی هم ** هر روز، سلام و پرسش و خنده ** هر روز، قرار روز آینده ** عمر، آینه ی بهشت، اما، آه... ** بیش از شب و روز تیر و دی، کوتاه ** اکنون دل من، شکسته و خسته ست ** زیرا، یکی از دریچه ها بسته ست ** نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد ** نفرین به سفر، که هر چه کرد، او کرد...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:20  توسط مصیب پلاشی  | 

شبی از پشت یک تنهای نمناک بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم        تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم                                      تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                                            وجود نازکت ازده ی گزند مباد

بیادت با ده می نو شم که با درت هم آغوشم به صد جرعه نه یک جرعه نشد دردت فراموشم

بگو ای مهربان ساقی آن نا مهربان یارم به حق حرمت مستی بیا امشب به دیدارم

اینا را اسما گلم برام نوشت در روز اول آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۰:۱۰:۱۰ با اون نگاه زیباش با اون چشمای قشنگش با اون لبخند نازش دلم می خواد ولی نمی تونم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:12  توسط مصیب پلاشی  | 

یکی را دوست می­دارم ،

ولی افسوس ، او هرگز نمی­داند .

نگاهش می­کنم شاید بخواند از نگاه من که

                            او را دوست می­دارم ،

ولی افسوس ،

او هرگز نگاهم را نمی­خواند .

به برگ گل نوشتم من که

                            او را دوست می­دارم ،

ولی افسوس ،

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند .

به مهتاب گفتم ای مهتاب ،

سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که

                            او را دوست می­دارم ،

ولی افسوس ،

یکی ابر سیه آمد ز ره روی مه تابان بپوشانید .

صبا را دیدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت ،

بگو از من به دلدارم که

                            او را دوست می­دارم ،

ولی افسوس ،

ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید .

کنون وامانده از هر جا ، دگر با خود کنم نجوا ،

یکی را دوست می­دارم ،

ولی افسوس ،

                            او هرگز نمی­داند !!!

 

............................................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:51  توسط مصیب پلاشی  | 

 

عشق منی باور نداری؟

..............................................................

بیا تا لیلی و مجنون شویم ، افسانه­اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن ، خانه­اش با من

بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم

اگر مویت چو روزم شد پریشان ، شانه­اش با من

سلام ای غم ، سلام ای آشنای مهربان دل

پر پرواز وا کن چون پرستو ، لانه­اش با من

مگو دیوانه کو ، زنجیر گیسو را ز هم واکن

دل دیوانه ، دیوانه ، دیوانه­اش با من

در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده ، شکرانه­اش با من

مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی­سوزد

تو گرمم کن به افسون ، گرمی افسانه­اش با من

چه بشکن بشکنی دارد ، فلک در کار سرمستان

تو پیمان بشکنی ، نشکستن پیمانه­اش با من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:46  توسط مصیب پلاشی  | 

تقدیم با عشق

............................................................................................................................................

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می­دیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می­کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که می­دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را واژگون مستانه می­کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی ، گرم عیش و نوش می­دیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می­کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، نه طاعت می­پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه صد دانه می­کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می­کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی­وفا معشوق را پروانه می­کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که می­دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم آدم سوز مردم کش ، به جز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری در این دنیای پرافسانه می­کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می­دیدم عزیزی نابجا ناز بر یک نارواگردیده خواری می­فروشد ،

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می­کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ، وگرنه من به جای او چو بودم ،

یک نفس کِی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می­کردم !

« عجب صبری خدا دارد »

............................................................................................................................................

بگی نگی این رو زا بازم بد جور دلم تنگ برات

 بد جوری تنهام دو باره بی تو با اون رنگ چشات

 بگی نگی چند وقته که دل تنگی یام زیاد شوده

 بازهوایم تورو دارم بهو نه هام خیلی شوده

بخوای نه خوای دوست دارم

 بیای نه یای مونتظرم

..............................................................................................................

منم تنهای تنهایم

تنها تر از همیشه

............................................................................................................................................

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:23  توسط مصیب پلاشی  |