تبليغاتX
امــــــــــــید مـــــــن وتــــــــــو
زهرجا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد چو سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:19  توسط نفرین شده  | 

عاشقانه ترین ها در بهار20  www.bahar20.blogfa.com

 

 

منبع : www.bahar20.blogfa.com

 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره... بازم منم همون دیوونه همیشگی.

 فدای مهربونیات چه میکنی باسرنوشت ، دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت...!  حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه .

 

ابرها همه پیش منه اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه ، دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو به خودت برسون . فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی میکشم حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم.

 

منبع : www.bahar20.blogfa.com

 

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی ؟؟؟... نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات بوسیدنات ، به خاطر مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته...

 

 من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره بدش میان بهت خبر میدن که داره یارت میمیره !... روزات بلند یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی ، بیشتر از این من و نزار تو غصه و دلواپسی یه وقت منو گم نکنی تو دوده شهر غریب یه سرزمین غریب  با صدتا نیرنگ و فریب؟؟؟ اگر برات زحمتی نیست بر سر عهدمان بمان منم تو رو سپردم دست خدای مهربان .

 

منبع : www.bahar20.blogfa.com

 

 راستی دیشب بارون اومد منو خیالت ترسیدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرها هم سفر شدیم .

 از وقتی رفتی آسمون پر از کبوتر است زخم دلم خوب شده بود از وقتی رفتی بدتره ...



فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم  *  دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن  *   من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

چرا مي خواي اشک منو در بياري  *   عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري

اگه بري چشماي من گريـــون ميشه  *   دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه

دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم  *   هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم

مي سپارمت دست خداي مهربــون  *   خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن  *   من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت خو ن می روید در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف

در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهای من بزرگ است

و تنهای من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

 

عا شقانه ترین نگاهم را روی

قایقی ازباد نشاندم............وپاروزنان

به سویت فرستادم

وقتی به ساحل نگاهت که رسید

تو چشمانت را بستی

و.....قایقم غرق شد

 

تنها برای دیدنت لحظه شماری میکنم

با پاییزی که در راه است

من هنوز به اعتماد تو چشم هایم را

روی درختی که می شناسی تنها میگذارم و می روم

 

می نویسم برای توبرای تو که از هر حیث قابل ستایشی.چه زود مرا فرا موش کردی ای همزبان من   چه زود خاطراتمان را به دست فراموشی سبردی...............................................................................من ............همانم   


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:18  توسط نفرین شده  | 

 


                              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط نفرین شده  | 


شب خوش

وکسی به شب سلام نمی کند

و نمی دانم چرا

و من شب را دوست دارم

چرا که در خیال و یا به واقعیت در بر دوستم

و ارامشی دارم

و شب زندگی  است

در شب  تار  مهتاب می درخشد

به نرمی خیال

و من با خیالم راحتم

دوستم را به اغوش می برم

و بوسه بر چشمان زیبایش می زنم

و من شب را بهتر از روز می دانم

شب خوش

 

سلام به رود جاری

در دل کوهها و در دشت های بی کران

و سلام به  شادی

و شادی کجاست 

  شاید  روی دیگر غم

من تشنه ام

و دارم از تشنگی می میرم

و من عاشق اب امده از ستیغ کوها و برف های اب شده هستم

و چه گواراست این اب

که اگر نبود شب زندگیم تار و سیاه بود


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:12  توسط نفرین شده  | 


لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد ....
دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند !
شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم...
آهنگ زندگی غمگین شده ، لحظه ها همه نفسگیر شده ....
آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم....
چه دیر میگذرد این لحظه های سرد ، دیر میگذرد و اعماق دلم را میسوزاند....
حال و هوای این لحظه ها به رنگ غروب است ،  چقدر این دنیا سوت و کور است!
نمیخواهم بگویم که غمگینم ، نمیخواهم احساس کنم که نا امیدم ، من یک قلب شکسته در سینه دارم ، قلبی که مدتهاست گرفتار یک سکوت بی پایان است...
دلم میخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غریبی گلویم را گرفته است....
در حالی که بغض گلویم را میفشارد این چشمها نیز برای خود می بارد....
ببار ای چشمهای گریانم ، تا میتوانی اشک بریز و دلم را خالی کن....
ببار که بدجور دلم گرفته است ...
ای غروب تلخ تو دیگر بی خیال من شو ... نیا که دیگر طاقت غمهایت را ندارم...
چه سخت است این زندگی ، چه تلخ است این لحظه ها ، چه سرد است هوای قلبم....
لحظه ها چقدر دیر میگذرد اما عمرم مثل باد میگذرد....
کسی نیست اینجا ، من هستم و یک قلب تنها ....
لابه لای این غمها ، نه شادی است نه لبخندی !
رنگ شادی را فراموش کرده ام ، دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام...
طلوع فردا نیز در دلم برای همیشه غروب کرده ، شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده !
من هستم و یک قلب تنها ، مثل همیشه نا امیدم از فردا.........

 

 


در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب

نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که

انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید

بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز

می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند

اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم

آنها با اشکهایم پرورش یافتند .

آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به


 

گویم دوستت دارم شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را در

 

کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام ...

 

اما ....این تنها یک جمله نیست !

 

دنیای لبریز از رویاهای سبز و سرخ ...

 

همین جمله کوتاه !

 

آری همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا ...

 

دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست

 
 

تموم خاطراتت
اشکای چشمای منه
دیگه باید خواب ببینم
دستات تو دستای منه
اما بدون با عکس تو هی روزها رو سر میکنم
 خیلی بدی کردی به من
محاله من ولت کنم
تو فکر هیچ چیز رو نکن من غصه هاتو میخورم
بازم خدا دل من رو برای غم نشونه کرد
تو هم برو مثل همه تنهام بذار وبرنگرد
اما هنوز من چشم به در
نیستی بی تو من دربه در
نیستی ببینی که بی تو تنهام
کو دسته گرمت تو اوج سرما؟
 روز جدایی فکر نمیکردم
به دیدن من تنها نیایی
ساده عشقم رو بهش فروختم
وقتی دیدمش بدجوری سوختم
دستات تو دستش نگاه میکردی
کاشکی میرفتی
حیا نکردی
خیلی دلم گرفت ازت دیگه سراغم نگیر
فقط یه عکس ازت دارم بیا اینم ازم بگیر
 یک روز می فهمی قدرمو اما نمیدونی کجام
بمیرم واسه غربتم محاله اینورا بیام
 بغضه تو گلوم  یه عمره
یه آه سردی تو صدام
مهمون نوازی این نبود
خاااااک خدا ،دارم میام
من که دیگه دارم میرم
نگید رفت و حرفی نزد
خدانگهدارت باشه
 دلم رنجید ازت گرچه
یادت بیاد حرفای من رو
تنهای تنها
اشکای من رو
آخه برات من چی کار نکردم
زجرم میدادی دعات میکردم
چشات همه غصه هات رو خورده
 میکردی من میمردم تو تب
یادت بیاد من همونی هستم
که شب ها تا صبح بیدار میشستم



بهار عشق

اي بهار عشق من

بي روي تو رنگ خزان دارد بهارم

واي از اين بي حاصلي

فرياد از اين عشقي كه من در سينه دارم

اسير غمت را نمانده دگر

نه شوق تماشا نه ذوق سفر

نهال اميدم نداده ثمر

غم تو چنانم گرفته به بر

كه از دو جهانم نمانده خبر

اگر تو نداني خداي تو داند

كه از غمت آمد چه بر سر من

اگر تو نبودي برابر چشمم

خيال تو بوده برابر من

نسيم بهشتي شميم بهاري

كه جان من آري به پيكر من

بيا كه بريزي ز ساغر چشمت

شراب محبت به ساغر من

مست عشق توام

بي تو چنگ دلم نغمه اي نسرايد

از شكسته دلان ناي خسته دلان نغمه كي به در آيد.




دیوانه و پری

آن كبوتر ز لب بام وفا شد سفري

ماه‌م از كارگه ديده نهان شد چو پري

باز در خواب سر زلف پري خواهم ديد

بعد از اين دست من و دامن ديوانه سري

منم آن مرغ گرفتار كه در كنج قفس

سوخت در فصل گلم حسرت بي بال و پري

خبر از حاصل عمرم نشد آوخ كه گرشت

اينهمه عمر به بي‌حاصلي و بي‌خبري

دوش غوغاي دل سوخته مدهوشم داشت

تا به هوش آمدم از نالهء مرغ سحري

باش تا هاله صفت دور تو گردم اي ماه

كه من ايمن نيم از فتنهء دور قمري

منش آموختم آئين محبت، ليكن

او شد استاد دل‌آزاري و بيدادگري

سرو آزادم و سر بر فلك افراشته‌ام

بي ثمر بين كه ثمردارد از اين بي ثمري

شهريارا بجز آن مه كه بري گشته ز من

پري اينگونه نديديم ز ديوانه بري



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:9  توسط نفرین شده  | 

صــــفر

در جلسه امتحان .........................................

من ماندم و یک برگه سفیدیک دنیا حرف ........................

ناگفتنی ویک فعل تنهایی  ودل تنگی /دردو.............................

/دردو دل من در این کاعذ کوچک جا نمیشود در این .....................

سکوت بعض  الود قطره کوچکی هوس  سر سره بازی  میکند ......

ور برگه سفیدم عاشقانه قطره را به اغوش  میکشد عشق.....

تو نوشتنی  نیست  در برگه ام کنار ان قطره ...............

یک قلب کوچک میکشیم ..........................

وقت تمام است .......................

برگه ها ....................

بالا............

   .


عشق مانند هواست
همه جا موجود است
تو نفس هايت را قدري جانانه بكش

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد

 آبــــــــــي آســمان وخدا

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه  نيست

خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 چه قدر سخته تمام روز رو منتظر باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امروزهم مثل تموم روزهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني وبايد غرورتو زير پا بزاري و براش اف بزني تا شايد جوابتو بده تازه اگه بخواد باور کنه که از ته دل دوستش داري

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

عشق من شعر و شراب عشق تو نقش بر اب عشق تو يک گل زرد دستايي که سرد سرد عشق من مثل جنون ابي رنگ اسمونه مثل يک ماهي به درياست عشق من ببين چه زيباست

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو

بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو

شب فـراق تو مى‌نالـم اى پرى رخسار

چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو

دمى تـو شربت وصلـم نداده‌اى جانـا

هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو

اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا

دو پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو

پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار

جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو



کاش بودم لاله تاچویند درصحرا مرا

کاش داغ دل هویدا بود ازسیما مرا

کاش بودم چون کتاب افتاده درکنج خموش

تانگردد روبرو جز مردم دانامرا

کاش بودم همچوعنوانی نشان روزگار

تانبیندچشم تنگ مردم دنیامرا

کاش بودم همچو شمع تابهرنگاه دیگران

درمیان جمع سوزانندسرتاپامرا

کاش بودم همچوشبنم تامیان بوستان

بودهرشب تاسحردردامن گل جامرا

کاش "قدسی" ازهواپرمی شدم همچوحباب

تابه هرجا جای میدادنددربالامرا


هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا که تو را دوست دارم

دیوا نه وار عاشقت شدم

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم

نه تو از عشق من دست میکشی

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است

 و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود

 چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:56  توسط نفرین شده  | 


شب بودو آسمان گريه ميکرد سرش را بر سينه ام نهاده بود 

مي گفت:قشنگترين قصه را برايم بگو نگاهم را بر چشمان زيبايش دوختم 

       گفتم:  چشمانت را ببند چشمانش را بست ومن آهسته روي لبانش خم شدم

وقصه ي بوسه را برايش گفتم آن گاه باران تمام شد وآسمان برسر من           

 مرواريد پاشيد


تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم
اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم
تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري
دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري
هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري
ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري
چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري
بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري
تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير
تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير
تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديدم
اطلسي هاي عاشقــو از گل لبهــات مي چيدم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:54  توسط نفرین شده  | 


بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

 

بوسه عشق

 

 

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه عشق

بوسه بر گردن

بوسه عشق

بوسه در شب عروسی

بوسه در شب عروسی

بوسه در شب عروسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:50  توسط نفرین شده  | 

چشمانم را می بندم برای لحظه ای !!!

تو را به خاطر اشکانم می آورم لحظه ای !!!

ناخوداگاه اشکانم حلقه می شود بر چشمانم و آویزان می شود از چشمانم ..

من باز دوباره سر بر روی سکوت گریه می گذارم

تا سکوت پنجره تا ناله بی کسی هق هق می کنم

برای تنهایی دستانم

با سکوت پنجره پر از سکوت شب می شوم

با خاطره چشمانت پلک هایم را به روی هم می گذارم

اما باز از گریه پر می شوم

واشکانم سطر به سطر می چکد بر روی دفترم

با سکوت نبودن شروع می کنم به خطی خطی کردن دفترم

می نویسم می نویسم از سردی نگاهت بر روی دفتر

از آروزهایی که فقط آرزو بودند

 

 

می نویسم از این همه سکوت پنجره

می نویسم از سکوت چشمان تو ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط نفرین شده  | 

 "... فكرمى كردم ما آمده ايم اينجا، توى اين دنيا، كه چه كار كنيم؟ مأموريت مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دلم را بيان مى كنم. من فكر كردم ما به اين جهان آمده ايم كه فرشته بشويم و برويم. يعنى وقتى پرهايمان درآمد و دراوج فرشتگى رسيديم، برويم. من از بچگى فرصت داشتم خيلى رنج بكشم و معتقدم كسانى كه رنج مى كشند به خداوند نزديك ترند، در رنج است كه انسان به كمال مى رسد. شايد هم اين يك عقيده جهان سومى باشد ولى فكرمى كنم در رنج است كه آدمى پروار مى شود و به شناخت مى رسد.
به هرحال به اين نتيجه رسيده ام كه مأموريت مان اين است فرشته بشويم و برويم، واقعاً هيچ كار ديگرى دراين دنيا نداريم. نمى دانم شما خودتان فرشته شده ايد يا نه؟ فرشته شدن كار پرزحمتى است، مثل مديركلى يا رئيس اداره كه پرونده اى را امضاكنى نيست... اگر يك سيب اينجا باشد و من نصفش را به تو بدهم فرشته نيستم. ولى اگر آن نصفه كه سرخ تر است را به تو بدهم، فرشته ام. فرشته بودن را نمى شود تعريف، كتابش را خواند يا دكترى فرشته بودن گرفت. الحمدلله دكتر فرشته نداريم! فرشته ها فقط رنج مى كشند، گريه مى كنند و ايثارمى كنند. فرشته بودن اصلاً كارى ندارد، ما اين قضيه را سخت مى گيريم. گاهى حتى ما فرشته ايم و خودمان نمى فهميم. يك بال هاى ريز ريز روى شانه هايمان درمى آيد و ما پرمى كشيم ولى نمى فهميم. وقتى خيلى حالمان خوب است، بايد بدانيم ما فرشته ايم. ضمناً برخلاف اينكه مى گويند فرشته ها ديده نمى شوند بايد بگويم فرشته ها جسميت دارند و جاى پاهاشان كاملاً معلوم است. كافى است پا بگذاريم جاى پاى آنها، آنوقت مى رويم به سمت فرشته ها. در «فيه مافيه» مولوى مى گويد: «خيال باغ تو را به باغ مى برد، خيال دكان به دكان.»
اين را هم اضافه كنم: هرموقع نهار و شام مى خورى، وقتى دارى لبه سفره ات را تا مى زنى كه جمع كنى، اگر زيرش يك عده آدم گرسنه را ديدى، بدان كه تو فرشته اى."
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:43  توسط نفرین شده  | 

 

تنهایی دریست

دریست به باغ خاطراتم

خاطرات تلخ وشیرین

خاطرات من و تو

 

تنهایی دریست

دریست به زندان غرور من

غروری که فقط

در تنهایی خویش با تو گشاده میشود

 

تنهایی دریست

دریست به دورسوی بیکران چشمهایت

دورسویی سبز

به موج گیسوانت و سبزی چشمانت

 

تنهایی دریست

دریست به تنهایی من و تو

تنهایی که فقط تو و من

در آن گنجانده شود

 

تو و من ...


خداوندا

نمي گويم تو عادل نيستي هستي

نمي گويم تو قادر نيستي هستي

نمي گويم كه بر دل ها تو آگاه نيستي هستي

 

ولي با قاطعيت با تو ميگويم

اگر روي زمين با بندگان باشي

ولي با‍ز هم خدا باشي

 

فقط چون بندگان با رنج و درد

با عشق و كينه آشنا باشي

به يك روزه ز هم مي پوسي و مي ميري

 

اگر چه تو خدا باشي!


می میرم برات

نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

تو می دونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات

عاشقم هنوز

نمی خواستی که بمونی و بسوری به ساز دلم

گفتی من می رم

تو می خواستی بری تا فردا ها گل خوشگلم

برو راهی نیست تا فردا ها یار خوشگلم

سفرت به خیر

اگه می ری از این جا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور

سفرت به خیر

برو گر شکستی رمن می تونی دوباره بساز

غزلی شکسته نامید وخسته تو باز غروب

تو بازم غروب

نمی خوام بیای

نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمی خوام ازت

نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی


شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم !
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن
من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!
وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره
من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!
وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره !

..........................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:39  توسط نفرین شده  | 

 

از میونه تموم شب ها

شب یلدا واسم عزیزه

وقتی که سراسر شب

گوله گوله برف میریزه

از میونه همه روزا

روز پاییزی عزیزه

وقتی که با وزش باد

از درختا طلا میریزه

از میونه سبزی دشت

چشمای تو واسم عزیزه

وقتی تو غربت شب

چیکه چیکه اشک میریزه ...


 

به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها .

 

به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها .

 

به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها .

 

 به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام

 

 عشق زيباترين خطاي انسان.

 

 سلام به همه ی دوستای گلم

 

از امروز میخوام زود زود آپ کنم امیدوارم با نظرات زیباتون تنهام

 

نذارید.

 

 

" خداحافظ "

 

خداحافظ چشم های خیس بی قرار...

 

 خداحافظ انتظارهای سبز ، کنار صندلی های خالی قرار...

 

خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه..

 

سکوت... نگاه... انتظار...

 

خداحافظ اشک های بی دلیل احساس....

 

تنها آمدم و تنهاتر می روم به امید سلام اما باز هم

 

خداحافظ ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:31  توسط نفرین شده  | 

             

 

 

  نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

              نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

              می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

              می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

              می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم

              نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم

              می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

              می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

              می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

              می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

              می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

 


 

 

یعنی میشه منم!!!!!!آه


 

 

نپرس چقدر دوست دارم که واژه ها خیلی کمه

آخه سزاوار تو نیست اگه بگم یه عالمه

 نپرس چقدر دوست دارم شاید تا رنگین کمون

از ایجا تا شهر خدا قدر تموم کهکشون


 

زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست

 

و دلم بس تنگ است .

 

بي خيالي سپر هر درد است .

 

 باز هم مي خندم ،

 

آن قدر مي خندم که غم از روي رود 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:27  توسط نفرین شده  | 

عشق عشق مي آفريند

عشق زندگي مي بخشد

زندگي رنج به همراه دارد

رنج دلشوره مي آفريند

دلشوره جرات مي بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد