|
زهرجا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد چو سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد
|





سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره... بازم منم همون دیوونه همیشگی.
فدای مهربونیات چه میکنی باسرنوشت ، دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت...! حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه .
ابرها همه پیش منه اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه ، دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو به خودت برسون . فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی میکشم حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم.
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی ؟؟؟... نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات بوسیدنات ، به خاطر مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته...
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره بدش میان بهت خبر میدن که داره یارت میمیره !... روزات بلند یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی ، بیشتر از این من و نزار تو غصه و دلواپسی یه وقت منو گم نکنی تو دوده شهر غریب یه سرزمین غریب با صدتا نیرنگ و فریب؟؟؟ اگر برات زحمتی نیست بر سر عهدمان بمان منم تو رو سپردم دست خدای مهربان .
راستی دیشب بارون اومد منو خیالت ترسیدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرها هم سفر شدیم .
از وقتی رفتی آسمون پر از کبوتر است زخم دلم خوب شده بود از وقتی رفتی بدتره ...









![]() |




















که اگر نبود شب زندگیم تار و سیاه بود
|
|
لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد .... دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند ! شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم... آهنگ زندگی غمگین شده ، لحظه ها همه نفسگیر شده .... آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم.... چه دیر میگذرد این لحظه های سرد ، دیر میگذرد و اعماق دلم را میسوزاند.... حال و هوای این لحظه ها به رنگ غروب است ، چقدر این دنیا سوت و کور است! نمیخواهم بگویم که غمگینم ، نمیخواهم احساس کنم که نا امیدم ، من یک قلب شکسته در سینه دارم ، قلبی که مدتهاست گرفتار یک سکوت بی پایان است... دلم میخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غریبی گلویم را گرفته است.... در حالی که بغض گلویم را میفشارد این چشمها نیز برای خود می بارد.... ببار ای چشمهای گریانم ، تا میتوانی اشک بریز و دلم را خالی کن.... ببار که بدجور دلم گرفته است ... ای غروب تلخ تو دیگر بی خیال من شو ... نیا که دیگر طاقت غمهایت را ندارم... چه سخت است این زندگی ، چه تلخ است این لحظه ها ، چه سرد است هوای قلبم.... لحظه ها چقدر دیر میگذرد اما عمرم مثل باد میگذرد.... کسی نیست اینجا ، من هستم و یک قلب تنها .... لابه لای این غمها ، نه شادی است نه لبخندی ! رنگ شادی را فراموش کرده ام ، دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام... طلوع فردا نیز در دلم برای همیشه غروب کرده ، شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده ! من هستم و یک قلب تنها ، مثل همیشه نا امیدم از فردا......... |
|
در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند . آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به |
|
گویم دوستت دارم شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را در کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام ... اما ....این تنها یک جمله نیست ! دنیای لبریز از رویاهای سبز و سرخ ... همین جمله کوتاه ! آری همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا ... دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست |
|
تموم خاطراتت
|
| صــــفر |
|
. |
عشق مانند هواست
همه جا موجود است
تو نفس هايت را قدري جانانه بكش
دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد
آبــــــــــي آســمان وخدا
آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست
خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست
چه قدر سخته تمام روز رو منتظر باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امروزهم مثل تموم روزهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني وبايد غرورتو زير پا بزاري و براش اف بزني تا شايد جوابتو بده تازه اگه بخواد باور کنه که از ته دل دوستش داري
ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند
عشق من شعر و شراب عشق تو نقش بر اب عشق تو يک گل زرد دستايي که سرد سرد عشق من مثل جنون ابي رنگ اسمونه مثل يک ماهي به درياست عشق من ببين چه زيباست
به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه
بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو
بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو
شب فـراق تو مىنالـم اى پرى رخسار
چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو
دمى تـو شربت وصلـم ندادهاى جانـا
هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو
اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا
دو پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو
پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار
جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو
|
کاش بودم لاله تاچویند درصحرا مرا کاش داغ دل هویدا بود ازسیما مرا کاش بودم چون کتاب افتاده درکنج خموش تانگردد روبرو جز مردم دانامرا کاش بودم همچوعنوانی نشان روزگار تانبیندچشم تنگ مردم دنیامرا کاش بودم همچو شمع تابهرنگاه دیگران درمیان جمع سوزانندسرتاپامرا کاش بودم همچوشبنم تامیان بوستان بودهرشب تاسحردردامن گل جامرا کاش "قدسی" ازهواپرمی شدم همچوحباب تابه هرجا جای میدادنددربالامرا
|
|
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم دیوا نه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم نه تو از عشق من دست میکشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است |
شب بودو آسمان گريه ميکرد سرش را بر سينه ام نهاده بود مي گفت:قشنگترين قصه را برايم بگو نگاهم را بر چشمان زيبايش دوختم گفتم: چشمانت را ببند چشمانش را بست ومن آهسته روي لبانش خم شدم وقصه ي بوسه را برايش گفتم آن گاه باران تمام شد وآسمان برسر من مرواريد پاشيد
تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم
|
|
|
چشمانم را می بندم برای لحظه ای !!!
تو را به خاطر اشکانم می آورم لحظه ای !!!
ناخوداگاه اشکانم حلقه می شود بر چشمانم و آویزان می شود از چشمانم ..
من باز دوباره سر بر روی سکوت گریه می گذارم
تا سکوت پنجره تا ناله بی کسی هق هق می کنم
برای تنهایی دستانم
با سکوت پنجره پر از سکوت شب می شوم
با خاطره چشمانت پلک هایم را به روی هم می گذارم
اما باز از گریه پر می شوم
واشکانم سطر به سطر می چکد بر روی دفترم
با سکوت نبودن شروع می کنم به خطی خطی کردن دفترم
می نویسم می نویسم از سردی نگاهت بر روی دفتر
از آروزهایی که فقط آرزو بودند
می نویسم از این همه سکوت پنجره
می نویسم از سکوت چشمان تو ....

"... فكرمى كردم ما آمده ايم اينجا، توى اين دنيا، كه چه كار كنيم؟ مأموريت مان چه است؟ به روح تختى قسم، دارم دلم را بيان مى كنم. من فكر كردم ما به اين جهان آمده ايم كه فرشته بشويم و برويم. يعنى وقتى پرهايمان درآمد و دراوج فرشتگى رسيديم، برويم. من از بچگى فرصت داشتم خيلى رنج بكشم و معتقدم كسانى كه رنج مى كشند به خداوند نزديك ترند، در رنج است كه انسان به كمال مى رسد. شايد هم اين يك عقيده جهان سومى باشد ولى فكرمى كنم در رنج است كه آدمى پروار مى شود و به شناخت مى رسد.تنهایی دریست
دریست به باغ خاطراتم
خاطرات تلخ وشیرین
خاطرات من و تو
تنهایی دریست
دریست به زندان غرور من
غروری که فقط
در تنهایی خویش با تو گشاده میشود
تنهایی دریست
دریست به دورسوی بیکران چشمهایت
دورسویی سبز
به موج گیسوانت و سبزی چشمانت
تنهایی دریست
دریست به تنهایی من و تو
تنهایی که فقط تو و من
در آن گنجانده شود
تو و من ...

خداوندا
نمي گويم تو عادل نيستي هستي
نمي گويم تو قادر نيستي هستي
نمي گويم كه بر دل ها تو آگاه نيستي هستي
ولي با قاطعيت با تو ميگويم
اگر روي زمين با بندگان باشي
ولي باز هم خدا باشي
فقط چون بندگان با رنج و درد
با عشق و كينه آشنا باشي
به يك روزه ز هم مي پوسي و مي ميري
اگر چه تو خدا باشي!

می میرم برات
نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
تو می دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خواستی که بمونی و بسوری به ساز دلم
گفتی من می رم
تو می خواستی بری تا فردا ها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فردا ها یار خوشگلم
سفرت به خیر
اگه می ری از این جا تک و تنها تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور
سفرت به خیر
برو گر شکستی رمن می تونی دوباره بساز
غزلی شکسته نامید وخسته تو باز غروب
تو بازم غروب
نمی خوام بیای
نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی
شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شينيم حرف می زنيم !
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن
من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!
وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره
من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!
وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره !
..........................................................................
از میونه تموم شب ها
شب یلدا واسم عزیزه
وقتی که سراسر شب
گوله گوله برف میریزه
از میونه همه روزا
روز پاییزی عزیزه
وقتی که با وزش باد
از درختا طلا میریزه
از میونه سبزی دشت
چشمای تو واسم عزیزه
وقتی تو غربت شب
چیکه چیکه اشک میریزه ...
به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان. از امروز میخوام زود زود آپ کنم امیدوارم با نظرات زیباتون تنهام " خداحافظ " خداحافظ چشم های خیس بی قرار... خداحافظ انتظارهای سبز ، کنار صندلی های خالی قرار... خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه.. سکوت... نگاه... انتظار... خداحافظ اشک های بی دلیل احساس.... تنها آمدم و تنهاتر می روم به امید سلام اما باز هم خداحافظ ... ![]()
![]()
سلام به همه ی دوستای گلم ![]()
![]()
![]()
نذارید. ![]()



نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم
نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم
می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم
می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم
می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم
نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم
می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم
می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم
می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم
می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم
می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

یعنی میشه منم!!!!!!آه
نپرس چقدر دوست دارم که واژه ها خیلی کمه
آخه سزاوار تو نیست اگه بگم یه عالمه
نپرس چقدر دوست دارم شاید تا رنگین کمون
از ایجا تا شهر خدا قدر تموم کهکشون
زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است . بي خيالي سپر هر درد است . باز هم مي خندم ، آن قدر مي خندم که غم از روي رود
عشق عشق مي آفريند
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد